تبلیغات
یولداشلار - حکایت یک هم ولایتی!

حکایت یک هم ولایتی!

پنجشنبه 3 شهریور 1390 07:16 ب.ظ

نویسنده : حسین حرمتی
ارسال شده در: بوی آسمان ،


سلام....

این تقریبا اولین پست من توی یولداشلار هستش!خوب راستشو بخواین یه مطلب دیگه هم کار کرده بودم که با مشورت دوستان فعلا موند برای روز های بعد....

خوب الان دوست دارم یه این داستان (یا در واقع یه حکایت) براتون تعریف کنم...

شاید توی بیشتر شهر ایران عزیزمون ، زیارتگاهای آدم های خوب یا امامزاده هایی هستن که وقتی زنده بودن و هم بعد از مرگشون صاحب کرامت هستند.

داستان من در مورد یکی از این آدم هاست....

آدمهایی که مثل ما بودن،نوجوان بودن و جوان و بعد هم بزرگ شدن...یکی از ما بودن فقط با ما نبودن! با خدا بودن و با آسمون، "دنیا براشون گذرگاه بود نه قرارگاه..."

خوب این آدم داستان ما اسمش هست "حسن" یعنی به طور دقیق تر "شیخ حسن سعیدآبادی".

مرحوم شیخ حسن از  اهالی  روستای سعید آباد (ولایت ما) بودش و حدود 182سال پیش  عمرش رو به خدا داد و فوت کرد.شیخ حسن یه ماجرای جالب تو روستای ما داشت که نسل به نسل و گوش به گوش بین هم ولایتی های ما چرخیده...


در گذشته نه چندان دور،در روزی از روزها یکی از حکم ران ها (یا خان های) شهرمون
به  آدماش دستور می ده که هر چی علوفه تازه هستش از روستای سعید آباد
(وهمون ولایت ما دیگه) به زور از مردم بگیرن
 تا بریزه جلوی دام های خودش...
 
 بعد آدمای خان، وقتی میان روستای ما،تو راه بر می خورن به
 شیخ حسن داستان ما...
 
آدمای خان از شیخ حسن می پرسن:خونه کدخدای این ده  کجاست؟
 
شیخ حسن جواب می ده: چیکارش دارین؟!
 
مامور خان هم می گه که اومدن علوفه ها رو جمع کنن...
شیخ حسن هم با این که علوفه تازه توی روستا بوده در جوابشون میگه که
 
«فعلا تو روستا علوفه تازه پیدا نمیشه،اگه می خواهین من کمی علوفه خشک دارم بیاید فعلا اینها رو ببرین تا بعد...»
 
و مامورهای هم وقتی این حرف رو می شنون
علوفه های خشک شیخ حسن رو برمی دارن و می برن!
 
 وقتی این علوفه ها رو جلوی دام های خان می ریزن با تعجب می بینن هیچ کدوم از دام ها از علوفه ها نمی خورن....
 
متحیر می مونن و به خان قضیه رو خبر میدن...
 
وجدان خان یه تکونی می خوره و می فهمه که این بخاطر راضی نبودن شیخ حسن هستش...بعد دستور می ده که علوفه ها رو برا شیخ حسن برگردونن...
 
وقتی پیش شیخ حسن میرن ، ایشون هم با این شرط که اهالی ولایت ما رو اذیت نکنن حکم ران و یارانش رو می بخشه و علوفه ها رو به اونا بر می گردونه...
 
این بار وقتی علوفه روجلوی دام هامی ریزن اونها شروع می کنن به خوردن علوفه ها...

کلام آخر:از این داستان به این نتیجه می رسیم که یا حیوانات بیشتر از بعضی آدم ها می فهمن و یا خدا این حیوانات رو وسیله ای برای پی بردن آدم ها به اشتباهشون قرار داده.

کلام آخر آخر:یک علوفه می بینید انسان رو چه جوری به آزمایش می کشونه.


کلام آخر آخر آخر:قربون خدا برم که مارو بهتر از خودمون میشناسه.

 

همین!خوب بود نه!

حال که یادی از شیخ حسن کردیم،اگه تونستین!یه فاتحه هم برای این آدم آسمونی بخونین!ممنون!

فعلا!




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: شیخ حسن سعیدآبادی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 شهریور 1390 04:09 ب.ظ