تبلیغات
یولداشلار - می خوام دوباره ببینمت!

می خوام دوباره ببینمت!

شنبه 29 مرداد 1390 02:20 ب.ظ

نویسنده : سید
ارسال شده در: رابطه دختر و پسر ،

داستان ارتباط یک دختر فرضی با یک پسر فرضی

  • هفته اول فرضی!:

پسر:سلام خانم حال شما.... (با لهجه کش دار و فوق كلاسیك بخونید)
دختر:علیکم سلام...خوبم ممنون(با كمی تم مظلوم نمایی)
پسر:جزوه بدردتون خورد؟
دختر:آره واقعا مرسی! ببخشین شما جزوتون رو خودتون نوشته بودید!

....(هفته اول فرضی تقریبا همین جوری ساده سپری می شه!)

 

  • هفته دوم فرضی

پسر:سلام مهسا تو خوبی عزیزم !
دختر:علیکم سلام چطوری مهربونم؟اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم ...

پسر:قربانت بد نیستم تو چطوری؟
دختر:مرسی...خوبم...نمی یای بریم پارک.......؟

  • هفته سوم فرضی

دختر:سلام عزیزم چطوری؟ خوبی؟خیلی دلم هواتو كرده بود
پسر:سلام عزیز دلم ،مرسی، برای من هم لحظه ها بدون تو تلخ می گذره!

دختر:میدونی؟ یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم الان بگم یا بعد؟
پسر:بگو عزیزم
دختر:نه...حالا زوده...باشه بعد !

(پسر فرضی ما در طی این هفته n بار اقدام به خرید شارژ می نماید)

  • هفته چهارم فرضی:

دختر: سلام عزیزم...عاشقتم...زندگی بدون تو برای من هیچ معنی نداره, تمام
آینده خودم رو با تو می بینم
اگه تو نباشی زندگی برای من هیچه!!!
پسر:(دیگه خودتون پسره رو روی ابرا تصور کنین دیگه!)

  • هفته پنجم فرضی:

پسر: امروز یه دختره اومد تو خیابون از من آدرس بپرسه,منم...دادم دیگه 
دختر: دیگه چی؟ دلمو شکستی! تو که می دونی من چقدر حسودم.
چرا این کارو کردی؟ (بعد یه حالت غم آلود به سبک فیلم های هندی و سوزناك اجرا می شه )
پسر: من که کاری نکردم فقط جوابه سوالش رو دادم...
دختر: یه قول به من می دی؟
پسر: آره چرا كه نه 
دختر: قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی! خوب؟
پسر: باشه عزیزم قول می دم ، ببخش منو! (دیگه خودتون حساب کنین عمق قول رو دیگه)

  • چند مدت بعد

دختر: برام خواستگار اومده!
پسر:غلط کرده...
دختر: چرا؟ خوب طوری نیست اونم بالا خره آدمه !
پسر: تو چه جوابی بهش دادی؟تو كه گفتی هیچكس جز من مهم نیست برات ؟ من خودکشی می کنم...من....
دختر: ای بابا،هنوز هیچ جوابی بهش ندادم..بچه نشو خوب!!!
پسر:ما کلی قرار مرار با هم گذاشتیم حالا می خواهی اونو بزاری جای من؟..چقدر برای آیندمون نقشه کشیدیم....برا پسرمون اسم گذاشتیم (توهم رو حال می کنی!)...فراموش کردی؟مگه تو نبودی می گفتی هر اتفاقی بیفته برام می مونی ..حتی اگه به قیمت مرگت باشه !!!
دختر: یه چیزی رو می دونی؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره اما ...خوب تو هنوز سربازیت رو نرفتی...خونواده ام هم قشار می یارن....
پسر: من چی کار کنم ؟ من عاشقت شدم ..تو باعث شدی 
دختر:نمی دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی یه
آب خوش از گلوم پایین نمی ره!!!! ببین تنها نمون....برو زودتر زن بگیر.....


(در ادامه مدتی پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن
عریضه سنت آبغوره گیری رو اجرا می کنه !  و بعدیه مدت  هم هر کی رود سیه خانه خود)

........

  • بعد خیلی مدت فرضی دیگه

حالا دیگه آقا پسر فرضی داستان ما حسابی توی این واژه های عاطفی حرفه ای شده....

  • دختر فرضی جدید!

دختر:سلام
پسر: میای خونمون؟
دختر:نه!
پسر: مگه به من اطمینان نداری؟
دختر: چرا......ولی خووووووب! هنوز نشناختمت
پسر: (مخ زنی ....)

پسر: تو که می دونی من چقدر دوستت دارم !
دختر: آره...ولی آخه.....!
پسر: من قول می دم برای خواستگاریت بیام و بگیرمت !!!
دختر: جدی می گی؟ (و قند توی دلش آب می شه)
پسر: آره عزیزم زندگی بدون تو برای من هیچ مفهومی نداره !
دختر: جدی؟ ( ایندفه با یک نگاه عاشقانه به پسر!)
....

  • شب همان روز:

این درین درران ....دران دررین ..درون درران .....................(زنگ گوشی)
پسر در حالی که خسته است با زحمت و غر غر گوشی تلفن رو بر می دارد !
پسر: بله...بفرمایید
دختر: سلام عزیزم
پسر:سلام فدات بشم،چطوری؟
دختر: مرسی. باهات کار دارم !می خوام دوباره ببینمت!
پسر: چرا که نه ....

...

همین!

حتما پسر فرضی داستان ما به عقلش هم خطور نمی کرد عزیزم ها و مهروبونم های ، یه ارتباطی که با یه جزوه ساده شروع شده بود بعد یه مدت اون رو به آدمی تبدیل کنه که زیر پا گذاشتن دل آدم ها برای هوی و هوس خودش ،زیر پا گذاشتن همه معصومیت و پاکی خودش و اطرافیانش مثل آب خوردن براش ساده بشه!به همین سادگی!

 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 مهر 1390 02:52 ب.ظ